Skip to main content
shabaneh/پادکست شبانه

shabaneh/پادکست شبانه

By reza ziaee doostan رضا ضیائی دوستان
اگه به قصه علاقمندین و شنیدنش هم براتون جذابه؛ اگه قصه‌های کوتاه درباره زندگی خودمون و آدم‌های دوربرمون براتون جالبه، پس به پادکست های ما در شبانه گوش بدین. شبانه پاتوقی یه برای کسانی که قصه دوست دارن و از شنیدنش لذت می‌برن.

you can listen to our stories about ordinary things
Listen on
Where to listen
Apple Podcasts Logo

Apple Podcasts

Breaker Logo

Breaker

Google Podcasts Logo

Google Podcasts

Pocket Casts Logo

Pocket Casts

RadioPublic Logo

RadioPublic

Spotify Logo

Spotify

مادربزرگ|grandma
خونه مادربزرگ با همه خونه‌ها فرق داشت؛ نه به خاطر فضای وسیع و بنای  خاطره‌انگیزش، نه به خاطر درخت‌های میوه‌ش که طرفدارهای زیادی داشت، نه به  خاطر حال و هوای شاد وکارناوال گونه ای که جوون‌های ساکن اون خونه به وجود  آورده بودن، نه؛ اون خونه به خاطر وجود مادربزرگ با بقیه خونه ها فرق داشت. انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
05:49
April 22, 2021
ثابتی ی ی ی ی ی ی ی
ثابتی سربازی بود قدبلند، لاغر و همدانی که هر روز صبح وقتی که از شستن و سروصورتش فارغ می‌شد و وارد آسایشگاه می‌شد، همون جلوی در می‌ایستاد و در حالی که حوله کوچیکی روی دوشش بود مثل یه خواننده اپرا دستش رو باز می کرد و با صدای بلند می‌خوند: ثابت‌تی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی. و تا هر جا که نفس داشت "ی" رو می کشید. تعظیمی می‌کرد و خندان به سمت انتهای سالن می‌رفت. انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
03:41
April 15, 2021
من شوربختم
خدا باید بخت بده؛ بقیه همش حرفه. اگه بختت بلند باشه همه می‌خوانت، می‌شی نُقل هر مجلسی و اگه شوربخت باشی می شی من. درسته که خیلی اهمیت دارم و اگه نباشم خیلی خیلی بد می‌شه ولی چه فایده،کسی متوجه این موضوع نیست و به هیچ وجه توجهی به من نمی‌کنه. باورتون نمی‌شه؟ کافیه یه نظر به دیوان اشعار شعرای معروف بندازین اونوقت خودتون متوجه می‌شین که من چقدر بی‌اهمیت و بی‌ارزشم. انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
04:14
April 8, 2021
مَلی‌ |MALI
 خونه مَلی‌اینا ته بن‌بست بود و خونه ما تو همون بن‌بست چند تا خونه قبل از خونه مَلی‌اینا. در واقع قبل از انتهای بن‌بست اصلی یه بن‌بست کوچولوی دیگه بود که خونه ما اونجا بود. البته خونه خودمون نبود، مستاجر بودیم‌؛ مَلی‌اینا هم مستاجر بودن. انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
05:54
April 5, 2021
فیزیک و متافیزیک|Physique & Metaphysique
پزشک جوانی که در کودکی به تقاضای برادر مبتلا به سرطانش ارتباط او با دستگاه تنفسی را قطع کرده تا با آرامش بمیرد، همیشه از یادآوری این ماجرا رنج می کشد. یک روز از زندان مجرم نوجوانی را که به سرطان پیشرفته ای مبتلاست نزد پزشک جوان می آورند... انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
05:47
March 26, 2021
سال نو مبارک |Happy New Year
هیچ آغازی و هیچ پایانی در کار نیست، هر آغازی ادامه یک پایان است و هر پایانی در پی خود آغازی دارد؛ هیچ یک ابدی و ماندگار نیستند، بهانه‌اند، بهانه‌هایی برای ... انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
01:40
March 20, 2021
کُزِت|Cosette
مطمئنم؛ یعنی تردید ندارم اگه ویکتور هوگو من و حال و روزم رو می‌دید حتمن یه شاهکار دیگه می‌تونست خلق کنه. اسمش رو هم می‌ذاشت بینوا، یعنی من. نمی‌دونم چه اصراری داره فرشته که من آدم معروفی بشم. یه اتاقمون رو کرده استودیو؛ به درودیوارش شونه تحم‌مرغ و گونی زده که صدا نپیچه. پرده‌های ضخیم رو جمع کرده و پرده توری نازک آویزون کرده که نور کافی باشه و البته ملایم. به موهام ژل می زنه و همش می‌گه اصلاح کن که جلوی دوربین مرتب باشی و اونقدر آب ولرم می ده قرقره می‌کنم که صدام کاملن قورباغه‌ای شده.... انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
05:45
March 18, 2021
یاماها 100، آبی متالیک
باز هم مثل همیشه تا بجنبیم و جمع و جور کنیم و راه بیفتیم و از تهران خارج بشیم، هوا تاریک شد. یه آخر هفته پاییزی بود و پا داده بود و دلمون هم تنگ بود و شمال هم منتظرمون بود و دیگه زدیم به جاده. اونموقع هنوز جاده‌ها این‌قدر شلوغ نبود. هر موقع دلت می‌خواست می‌تونستی راه بیفتی و بی‌دردسرِ شلوغی و ازدحام و معطلی؛ خودت رو به شمال برسونی. خوش خوشک در حرکت بودیم؛ ترانه‌ای پخش می‌شد، عزیزانم شاد بودن و برای یک لحظه حس کردم که دیگه چی باید از زندگی خواست؟ همینه خوشبختی؛ و من خوشبختم. انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
07:53
March 11, 2021
very happy birthday|تولدت خیلی مبارک
اگه می دونستی اون دم آخر برنمی‌گشتی و نگاهم نمی‌کردی. انگار یه چیزی از چشم‌هات حرکت کرد و اومد توی قلبم جا خوش کرد؛ و الان بیست‌وپنج ساله که همونجاست و هیچ تغییری نکرده. نمی دونم الان کجایی و چه می کنی، ولی بدون که من همونجام و منتظرم؛ منتظر و امیدوار؛ شاید که برگردی و سری بهم بزنی... انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
02:25
March 4, 2021
مطلوب و محجوب
دلتنگ بودم. هوس نون سنگک تازه کرده بودم و خامه کوچیکِ پاک با چایی شیرین. نون توی دستم بود، خامه توی کیسه پلاستیکی و پیاده داشتم می‌رفتم طرف چایی شیرین. توی پیاده رو جوان بلندبالایِ سفیدروشنه‌ای که کلاه کاسکت سرش بود داشت با یه پیرمرد حرف می‌زد. از کنارشون داشتم رد می‌شدم که جوان رو به من کرد و گفت این اطراف پمپ بنزین هست؟ انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
05:53
February 25, 2021
father|پای‌دَر
‎‎پای‌دَر یه واژه خیلی قدیمی‌یه؛ یعنی کسی‌ که در کار پاییدنه. وظیفه اصلی پای‌دَر حفاظت از کسانی بوده که دوروبرش بودن. پای‌دَر برای دوروبری‌هاش کار می‌کرده، در مقابل خطرات ازشون محافظت می‌کرده ، به مشکلاتی که در زندگی ممکن بوده براشون پیش بیاد توجه می‌کرده و تلاش می‌کرده جلوی اتفاقات ناگوار رو بگیره. پای‌دَر فکر می‌کرده نباید اجازه بده مشکلاتی رو که خودش تجربه کرده برای کسانی که مسئولیت‌شون رو بر عهده گرفته رخ بده؛ و پیوسته در تلاش بوده تا سروسامانی به زندگی‌ اونها بده. این تلاش زیاد و نگرانی مداوم از بروز اتفاقات ناگوار، ممکن بوده گاهی وقت‌ها از پای‌دَر چهره‌ای خشن، انعطاف‌ناپذیر و نامهربان بسازه؛ ولی درحقیقت این جوری نبوده و همه پای‌دَرها از خودگذشته، فداکار و در هر لحظه، برای خانواده‌شون، جان‌برکف بودن. پای‌دَرها درپشت ظاهرسفت و سخت‌شون قلب مهربانی داشتن؛ ولی در طول زمان، به اقتضای وظیفه پاییدن، یادگرفته بودن مخفیش کنن تا بتونن کار سخت‌شون رو درست و تاثیرگذار انجام بدن. برای همین هم رفتار پسرها، وقتی که خودشون پای‌دَر می‌شدن، کاملن با پای‌دَر خودشون تغییر می‌کرده. و درست به همین دلیله که به نظر می‌رسیده پدربزرگ‌ها از پای‌دَرها مهربون‌ترن. امروز به پای‌دَرها می گن پدر. و پدرها به تدریج یاد گرفتن که کمی بیشتر به مهربونی و حفظ ظاهر توجه داشته باشن و نسبت به تاثیر برخورد خوب آگاه‌تر شدن. پدرها یا همون پای‌دَرها موجودات کم‌توقع، تنها و سخت‌کوشی هستن که اگه هر روز هم به نام اونها نامگذاری بشه بازهم حق مطلب در موردشون ادا نشده. درود بر همه پدرها و روزشون مبارک. انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
03:46
February 24, 2021
ماندانا | Mandana
ماندانا مبصر کلاسمون بود. قدِبلند، موهای لختِ تا پایین شونه‌ها، چشمهای درشت و صورت پهن و سفیدش اصلن با خلق و خوی سختگیرانه و تندش همخوانی نداشت. کلاس سوم راهنمایی بودم و در یک مدرسه مختلط درس می‌خوندم.تابستون عموی کوچیکم دو تا مسافر دربستی سوار می کنه. دو تا خانوم معلم؛ عموی خوش‌صحبت من وقتی که می‌فهمه اونا تو یه مدرسه خیلی خوب و مدرن معلم هستن ازشون می‌خواد که اسم برادرزاده‌شو توی همون مدرسه ثبت نام کنن و اونا هم می‌گن بفرستینش بیاد و خودشو به ما معرفی کنه باید ببینیمش. انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن  پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
06:05
February 18, 2021
استوارِ ورزیده گروهان ما
دلتنگ بودیم، خسته بودیم، نگران بودیم و البته ترس هم باهامون بود؛ ولی با میل خودمون اومده بودیم که آموزش ببینیم و بریم برای کشورمون بجنگیم. هوا سرد بود، و ما به یک پادگان دورافتاده اعزام شده ‌بودیم؛ پادگانی که بیشتر پرسنلش تبعیدی بودن. انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
05:34
February 11, 2021
اتوبوس ساعت پنج صبح
نمی‌دونم چرا ساعت 5 صبح هوس کردم سوار اتوبوس بشم. نه بلیط داشتم و نه کارت. هیچ وقت سوار اتوبوس نمی شم. ولی اون‌روز شدم. کارت خریدم و بعد از کمی معطلی داخل اتوبوس بودم؛ صندلی هم گیرم اومد. انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
02:54
February 4, 2021
تجربه
پاییز سال 1358 ما، چند نفر از دانش‌آموزان دبیرستان خیام، تصمیم گرفتیم که اسم مدرسه‌مون رو عوض کنیم. فکر می‌کردیم چون مدیرمون به اندازه کافی انقلابی نیست و درکی از تغییر نداره، پس  ما وظیفه داریم که با عمل انقلابی خودمون به او و دیگر اعضای مدرسه حالی کنیم که برای پیشبرد انقلاب باید انقلابی عمل کرد.  انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
05:41
January 28, 2021
جاده ساوه
از مینی بوس که پیاده شدم کفش‌هام گلی شد. مینی‌بوس که رفت تازه تونستم اون‌طرف خیابون رو ببینم. خیابون که نه جاده، جاده ساوه. مغازه الکتروموتور پیچی اون‌طرف جاده بود. ماشین‌ها و کامیون‌هایی که عبور می‌کردن، مثل جابجا شدن اسلاید، برای یک لحظه مانع از دیدن مغازه می‌شدن و بعد دوباره مغازه همونجا بود و من این‌طرف. انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
04:59
January 21, 2021
میدانِ تیر
حدود ساعت ۸ صبح رسیدیم میدان تیر. کوله پشتی های سنگین، هوای خیس و نمناک و راهپیمایی طولانی، خسته و لورده‌مون کرده بود. باید چادر می زدیم. هر سه نفر یه چادر. انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن  پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
04:15
January 14, 2021
مردی که عاشق زنش بود
هر دو میانسال بودن؛  از کنارشون رد شدم اصلن انگار نه انگار، هیچ کس رو نمی‌دیدن؛ تو حال خودشون دور شدن و پیچیدن تو یکی از کوچه‌ها و رفتن در حالی که صدای مرد هنوز تو هوا می‌پیچید. انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
03:42
January 7, 2021
آزاد و رها
 پشت پنجره بودم ولی چیزی از بیرون رو نمی‌دیدم ،محو شیشه و قطره‌های بارون بودم و ذهنم آروم آروم بدون اینکه خودم بخوام از جایی که بودم دور و دورتر شد، سال‌ها رو طی کرد و رفت به گذشته به خیلی گذشته، گذشته‌ای دور...  انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
06:14
December 31, 2020
اگه به طلا دست بزنم سنگ می شه
اتوبوس راه افتاد و وقتی که خواستم از پسته‌ای که دوستام برام خریده بودن بخورم، تازه متوجه بغل دستیم شدم. تعارفش کردم و سر صحبت رو باز کرد. با اینکه حوصله نداشتم کم‌کم جذب حرف‌هاش شدم. مثل شکلات تلخ نود درصد بود به همون تلخی و البته همونقدر هم جذب کننده. انتخاب موسیقی و ترکیب صداها: مجتبا درویش کهن پشتیبانی فنی: نوید شیدایی
07:45
December 24, 2020
یلدا
روزها به خودی خود معنایی ندارن. شب ها هم همین‌طور. بعدازظهرها و صبح‌ها هم. ماییم که بهشون معنا میدیم تا بتونیم معنایی به زندگی‌مون بدیم، تا بتونیم تبیینی از جهان به دست بدیم، براش معنا و مفهومی پیدا کنیم.
01:15
December 20, 2020
دانشگاه شریف
تمام شب تو اتوبوس نتونسته بودیم بخوابیم، صبح زود رسیدیم ترمینال آزادی یه کمی پرسه زدیم ولی خواب امانمون رو برید و حالا جلوی دانشگاه شریف بودیم و روی نیمکت ایستگاه اتوبوس ولو شده بودیم...
04:51
December 17, 2020
هیاهو
با صدای بلند می‌گفتن که همه باید همین جا بمونن. بی‌اختیار یاد سال‌ها پیش افتادم، همون سالی که زمستونشم بهار بود. ولی امسال پاییزش هم یه زمستون سرد و سوزداره. 
02:17
December 10, 2020
دستبند
وقتی‌که سوار وَن شدیم هوا تازه داشت تاریک می‌شد. اون قصاب که گوسفند تو خونه‌ش نگه‌می‌داشت و همسایه‌ها ازش شکایت کرده بودن؛ اون درجه‌دار نیروی انتظامی که حیرت‌انگیز بود سرگذشتش و من، تو تاریکی بی‌صدا نشسته بودیم و داشتیم می‌رفتیم.
03:06
December 3, 2020
دعوت
دوباره دو ساعت گذشته بود، اتفاق تازه‌ای نیفتاده بود ولی خیلی چیزها عوض شده بود؛ باز همه چیز رنگ‌وبوی دیگه‌ای به خودش گرفته بود. یه زن خسته و تنها دلیلی برای زندگی پیدا کرده بود و داشت برمی‌گشت به طرف زندگیش.
05:60
November 26, 2020
سوسنگرد
گفتم همین جا زندگی می‌کنی یا در رفت‌وآمدی؟ گفت بیشتر اوقات تهرانم. گفتم خب مگه تو اهواز کار نیست، گفت خود اهواز نیستیم ما؛ گفتم اطراف اهواز هستین؟ گفت سوسنگرد، 
02:18
November 19, 2020
یک روز بهاری
جنگ طول کشید، بیشتر از همه‌ی دو سال خدمت مون و در در طول اون دو سال ، وقتی میومدم مرخصی، بعضی از هم دوره ای ها رو تو ترمینال آزادی می دیدم، و از حال بقیه هم خبردار می شدم. بعضی ها شهید شده بودن، بعضی ها زخمی شده بودن، بعضی ها اسیر شده بودن و بعضی ها هم هیچ اثری ازشون نبود،
02:22
November 13, 2020
شاه ماهی محبوب من
تو باعث شدی به صدای گنگ و مبهم و اسرارآمیز نهنگ‌ها توجه کنم و ازش لذت ببرم ؛ تو بودی که منو با لذت تماشای تلالو نور خورشید و پرتوی نور ماه آشنا کردی. تو به من لذت کشف چیزهای تازه رو چشوندی، به من یاد دادی که می شه جور دیگه ای دید، می‌شه جور دیگه‎‌ای شنید
02:32
November 5, 2020
گردنبند
مرد از بس که دنبال کار گشت و بیکاری نصیبش شد، دیگه انگیزه و توانش رو از دست داد و یک روز رفت نشست کنج خونه. زن مهربونش چند روزی تحمل کرد و چیزی نگفت؛ ولی بعد یک روز بی‌تاب شد و به مردش گفت آخه مرد چرا نشستی خونه؛ برو پی کار.
05:13
October 29, 2020
راکی
یک ساعت بود که داشتم التماس می‌کردم و مادرم به هیچ وجه قبول نمی‌کرد. اولین باری بود که می‌خواستم  تنها برم سینما. قرار بود با دوستم بریم فیلم راکی رو ببینیم. 
03:36
October 21, 2020
ضامن آهو
. پیرمرد از نور اومده بود من از تهران و اون نفر سوم نمی دونستم از کجا ولی هر سه در یک لحظه زیر سایه ضامن آهو به هم رسیدیم دمی گذروندیم و بعد دور شدیم.
02:18
October 16, 2020
ملیحه خانوم
."تا کی باید این جوری باشه" یه خانم مسن بود که وایستاده بود و داشت با من حرف می‌زد؛ اولش تعجب کردم، نمی‌شناختمش ولی جوری با من حرف می‌زد که انگار سال‌هاست آشناییم. "
03:58
October 15, 2020
بدرود
استاد شیرین گفتار و شیرین کردار و اهل طربی که سیمش به زندگی وصل بود و به دانشجوهاش درس عشق و زندگی می داد. 
01:33
October 14, 2020
بهترین معلم من
اگه قرار باشه فقط از یک معلم به عنوان بهترین معلمم یاد کنم باید به دختر جوان بیست و هفت هشت ساله ای اشاره کنم که کلاس سوم راهنمایی معلم علومم بود. یه دختر لاغر و خوش بررو و یه کمی هم سخت گیر با یه دل گنده به اندازه همه عالم. 
02:54
October 8, 2020
"تنیده یاد تو در تاروپودم"
لحظه نابی رو برام ساخت که بعد از گذشت 30 سال هنوز هم اون لحظه زنده و سرشار در من حضور داره؛ لحظه نابی که صدای محمدرضا شجریان ساخت؛ صدایی که  تلالو طرب انگیز نور خورشید ، طراوت شبنم و روح انگیزی نسیم صبحگاهی رو یک‌جا با هم داشت. 
02:11
October 8, 2020
اَلِن
یه کمی دیگه مکث کرد و گفت. ایران جای عجیبی‌یه. خیلی دوست داشتنی یه. از نظر من عشق اینجا تو این سرزمین متولد شده اینو مطمئنم. بعد هم عینکش رو زد و داستان رو ادامه داد. 
03:15
October 1, 2020
معلمِ ادبیات ما
 توی اون هنرستان بین معلم‌های خشن و قلدر؛ آقای مقتدایی با 65 سال سن و 165 سانتیمتر قد هیچ شانسی برای مقابله با بچه های شرور کلاس  نداشت. 
02:21
September 30, 2020
معلم کلاسِ سوم من
 معلم ما علاقه شدیدی داشت بچه‌ها کارهایی رو که ازشون می‌خواست مو به مو و دقیق انجام بدن. اون روز زنگ انشا بود و حال معلم ما هم خیلی خوب نبود؛
04:45
September 29, 2020
فوزی عبدالعزیز
فوزی عبدالعزیز،اهل سنگال، برای تحصیل رفته بود بغداد و از اونجا به گفته خودش صدام به زور فرستاده بودش جبهه و همون هفته اول اسیر شده بود و حالا اینجا بود تا بره اردوگاه اسرا. رشته‌ش ادبیات بود، و اهل شعر و رمان. هیچ سنخیتی با جنگ نداشت، 
03:25
September 28, 2020
خاطرات منِ معلم-قسمت اول لامپ و چارپایه
یه معلم کلاس چهارم دبستان، به خاطر رفتن به مهمونی و دیر خوابیدن، صبح دیر بیدار می‌شه و گنگ و کلافه می‌ره مدرسه و این گنگی و کلافگی کار دستش می ده.  
03:19
September 28, 2020
مرخصی
سربازی دلش برای دریا لک زده، چهار روز مرخصی داره و هیچ پولی هم برای رفتن به خونه نداره
03:58
September 27, 2020
شبانه
؛ اگه قصه‌های کوتاه درباره زندگی خودمون و آدم‌های دوربرمون براتون جالبه، پس به پادکست های ما در شبانه گوش بدین.
00:20
September 27, 2020