Skip to main content
Mana Kids | کودکان مانا

Mana Kids | کودکان مانا

By Assemaneh
Stories and songs for Kids
Where to listen
Castbox Logo

Castbox

Google Podcasts Logo

Google Podcasts

Pocket Casts Logo

Pocket Casts

RadioPublic Logo

RadioPublic

Spotify Logo

Spotify

داستان کوتاه کودکانه فیل در جنگل
‌سلام مامان باباهای مهربون  🐘🐘🐘 نظر یادتون نره 🐘🐘🐘 اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
03:19
October 20, 2021
داستان کوتاه کودکانه از خونه شلخته گربه‌ها
‌سلام مامان باباهای مهربون  🐱🐱🐱 نظر یادتون نره 🐱🐱🐱 اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
03:30
October 19, 2021
داستان کوتاه کودکانه یک کلاغ چل کلاغ
‌سلام مامان باباهای مهربون  🐦🐦🐦 نظر یادتون نره 🐦🐦🐦 اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
03:11
October 18, 2021
شعر کودکانه مسواک و دندان درخشان
‌سلام مامان باباهای مهربون  🦷😁🪥 نظر یادتون نره 🦷😁🪥 اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
00:41
October 15, 2021
شعر کودکانه ۴ فصل سال
‌سلام مامان باباهای مهربون  🌷🌵🍁⛄️ نظر یادتون نره 🌷🌵🍁⛄️ اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
00:42
October 14, 2021
شعر کودکانه قطار قطار مورچه
‌سلام مامان باباهای مهربون  🐜🐜🐜 نظر یادتون نره 🐜🐜🐜 اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
00:25
October 13, 2021
شعر کودکانه صد دانه یاقوت
‌سلام مامان باباهای مهربون  🍎🍓🍉 نظر یادتون نره 🍎🍓🍉 اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
00:49
October 12, 2021
شعر کودکانه پدربزرگ خندون
‌سلام مامان باباهای مهربون  🌻🌻🌻 نظر یادتون نره 🌻🌻🌻 اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
00:33
October 11, 2021
شعر کودکانه تاب‌تاب عباسی
‌سلام مامان باباهای مهربون 🎢🎢🎢  نظر یادتون نره 🎢🎢🎢  اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. 🎢🎢🎢 🎢🎢🎢 🎢🎢🎢 🎢🎢🎢 🎢🎢🎢 🎢🎢🎢 🎢🎢🎢 🎢🎢🎢 🎢🎢🎢 🎢🎢🎢 🎢🎢🎢 🎢🎢🎢  تاب تاب عباسی یک ترانهٔ کودکانهٔ فولکلور ایرانی است که در محدوده بزرگی از کشور ایران که با گویش فارسی صحبت می‌کنند شناخته‌شده و برای کودکان در حال تاب‌بازی و گاهی به عنوان لالایی خوانده می‌شود. سراینده این شعر و زمان سرایش این  شعر معلوم نیست، همچنین در محدوده‌های جغرافیایی مختلف به دنبال بیت اول آن  شعرهای مختلفی افزوده گردیده است. این شعر توسط شاعران مختلف با محتوای  متفاوتی بازتولید و منتشر شده است.
02:16
October 09, 2021
شعر کودکانه پلیس مهربون
‌سلام مامان باباهای مهربون 👮🏻‍♂️👮🏻👮🏻‍♀️ نظر یادتون نره 👮🏻‍♀️👮🏻👮🏻‍♂️ اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
00:33
October 08, 2021
شعر کودکانه بچه‌ها و آقا پلیس
‌سلام مامان باباهای مهربون 👮🏻👮🏻‍♀️👮🏻‍♂️ نظر یادتون نره 👮🏻‍♀️👮🏻👮🏻‍♂️ اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
00:31
October 07, 2021
داستان کوتاه کودکانه پچ‌پچ - یه قصه از آشیونه خونواده شاهین
‌سلام مامان باباهای مهربون 🦅🦅🦅 نظر یادتون نره 🦅🦅🦅 اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
03:39
October 06, 2021
شعر کودکانه تابستون هفت رنگه
‌سلام مامان باباهای مهربون 🍉🍓🍒 نظر یادتون نره 🍉🍓🍒 اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
00:39
October 05, 2021
شعر کودکانه بابای خوب و نازم
‌سلام مامان باباهای مهربون 👨‍👧‍👦👨‍👧‍👦👨‍👧‍👦 نظر یادتون نره 👨‍👧‍👦👨‍👧‍👦👨‍👧‍👦 اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
00:35
October 04, 2021
شعر کودکانه خونه ما
‌‌سلام مامان باباهای مهربون 🏡🏡🏡 نظر یادتون نره 🏡🏡🏡 اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
00:22
October 03, 2021
شعر کودکانه آهای آهای بهاره
‌سلام مامان باباهای مهربون 🌻🌻🌻 نظر یادتون نره 🌻🌻🌻 اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
00:26
October 02, 2021
شعر کودکانه انار
‌سلام مامان باباهای مهربون 🧶🧶🧶 نظر یادتون نره 🧶🧶🧶 اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
00:41
October 01, 2021
شعر کودکانه شیر شیر شیرینی
‌سلام مامان باباهای مهربون 🌻🌻🌻 نظر یادتون نره 🌻🌻🌻 اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
00:35
September 30, 2021
شعر کودکانه سلام مثل بهاره
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - سلام مثل بهاره، گل و شکوفه داره بوی قشنگ دوستی همراه خود میاره وقتی سلام می‌کنیم، شاپرکا می‌خندن‌ بال‌هاشونو برامون باز می‌کنند، می‌بندن گوش بده باز می‌خونن پرنده‌های زیبا  با چه چه و با جیک جیک، سلام میدن به گل‌ها
00:31
September 13, 2021
داستان کوتاه کودکانه پنج نخود در یک غلاف
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -  روزگاری پنج نخود در یک غلاف بودند. آنها سبز بودند و غلاف آنها هم سبز بود. پس فکر می کردند که دنیا سبز است. جای آنها دنج و راحت بود. روزها روشن و شب ها تاریک. نخودها رشد کردند و فکرشان را به کار انداختند تا دست به کاری بزنند. یکی از آنها گفت:”من باید تا ابد اینجا بنشینم؟ از یک جا نشستن خسته شده ام. باید آن بیرون چیزی باشد.” هفته ها گذشت، نخودها زرد شدند و غلاف آنها هم زرد شد. آنها گفتند:”همه دنیا زرد شده است.” ناگهان در غلاف فشاری احساس کردند. غلاف چیده شده بود. آنها اول دیدند که در دست انسانس هستند و بعد در سبدی کنار چندین غلاف بازنشده دیگر قرار گرفته اند. نخودها گفتند:”به زودی وقت باز شدن می رسد.” این را گفتند و به انتظار آن لحظه ماندند. کوچکترین نخود گفت:”نمی دانم کدام یک از ما از همه موفق تر خواهد بود.” بزرگترین آنها گفت:”هر چه باید بشود، می شود.” یوق! غلاف شکافته شد و هر پنج نخود در زیر آفتاب درخشان غلت خوردند. آنها در دست کودکی بودند. پسرکی که آنها را گرفته بود گفت:”این نخودها برای بازی مناسب هستند.” همان لحظه یکی از آنها گرفت و به آسمان پرتاب کرد. نخود اولی همانطور که داشت می رفت گفت:”حالا من به سوی دنیای بزرگ پرواز می کنم. اگر می توانید مرا بگیرید.” دومی گفت:”می شود من مستقیم به سوی خورشید پرواز کنم؟”و این را گفت و رفت. دوتای بعدی گفتند:”هر جا که برویم حتما خوب است.” اما آخرین نخود همانطور که به هوا پرتاب می شد با خودش گفت:”من دلم می خواهد به یک جای خوب بروم. دلم می خواهد بهترین جای دنیا باشم.” او به سوی باغچه ای در پایین پنجره اتاقی پرتاب شد، درون خاک های باغچه ای فرو رفت که پر از قارچ و خزه بود. او آنجا آرام گرفت و از چشم دنیا پنهان شد، اما از یاد نرفت. نخود با خودش گفت:”هر چه باید بشود، می شود.” در آن اتاق زن فقیری با دختر کوچک و بیمارش زندگی می کرد. روزهای بسیاری گذشت و بهار رسید. یک روز صبح زود، وقتی مادر تازه به سرکار رفته بود، نور درخشان خورشید به پنجره کوچک تابید و کودک بیمار به بیرون نگاه کرد و وقتی مادر از سر کار برگشت به او گفت:”مادر، آن چیز سبز و کوچکی که بیرون پنجره است و در باد تکان می خورد، چیست؟” مادرش به طرف پنجره رفت، آن را کمی باز کرد و گفت:”این یک گیاه نخود کوچک با برگهای سبز است. حالا تو پیش چشمت باغچه کوچکی داری.” مادر تخت کودک بیمار را نزدیک پنجره برد تا وقتی او برای کار بیرون می رود دخترش بتواند رشد گیاه را ببیند. آن روز عصر دخترک به مادرش گفت:”مادر واقعا حس می کنم دارم بهتر می شوم. خورشید در تمام روز با همه گرمایش به درون اتاق ما تابید. نخود کوچک آنقدر خوب دارد رشد می کند که فکر می کنم من هم دارم با آن قدرت پیدا می کنم و می توانم از جا بلند شوم و در این هوای آفتابی از خانه بیرون بروم.” مادر گفت:”من هم امیدوارم تو زود خوب بشوی.” مادر برای مراقبت از گیاه کوچک که کودکش را به زندگی امیدوار کرده بود آن را به چوبی بست تا باد آن را در هم نشکند. یک روز صبح مادر گفت:”ببین گیاهت دارد گل می دهد.” پنجره اتاق باز بود و دخترک می توانست بیرون پنجره، گلهای صورتی و سفید گیاهش را ببیند. کودک سرش را خم کرد و گلبرگها را به نرمی بوسید. روزی که گیاه گل داد روز بزرگ زندگی دخترک و مادرش بود. اما می خواهید بدانید نخودهای دیگر چه شدند؟ تا آن زمان سه تا از آنها را کبوترها خورده بودند، چهارمی به گودال افتاده و همان جا مانده بود. اما سرنوشت پنجمی چه شد؟ خوب در کنار پنجره اتاق دختر کوچک روییده بود. دخترک هم دست های ظریفش را بر شکوفه های گیاه می کشید و خدا را شکر می کرد. نویسنده: هانس کریستین آندرسن مترجم: گیتا گرکانی برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”
06:24
September 12, 2021
داستان کوتاه کودکانه خرگوش کوچولو و زنبور
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - قصه ای کودکانه و آموزنده درباره صدای حیوانات قصه شب”خرگوش کوچولو و زنبور”: خرگوش کوچولویی در گوشه آرامی از جنگل، زیر درختی نشسته بود. خرگوش کوچولو  خوابش می آمد و مرتب خمیازه می کشید. یک بار وقتی خمیازه کشید، دهانش را  آنقدر باز کرد که ته گلویش دیده شد. همان وقت زنبوری از دسته زنبورها که برای مکیدن شیره گل ها به جنگل آمده بود، ناگهان توی دهان خرگوش رفت و در گلویش نشست. خرگوش کوچولو خواست فریاد بزند و بگوید:”ای زنبور! بیا بیرون! توی گلوی من که جای نشستن نیست!” اما هر چه کرد نتوانست بلند حرف بزند. صدا  درست از گلویش درنمی آمد. زنبور راه گلویش را گرفته بود. با هر تکان خوردن  زنبور، گلوی خرگوش کوچولو به خارش می افتاد. دو بار هم از نیش زدن زنبور  گلوی خرگوش به سوزش افتاد. به طوری که با تمام قدرت فریاد کشید و به بالا و  پایین پرید. طوطی  قشنگی روی شاخه درختی نشسته بود و از آن بالا همه چیز را می دید! طوطی دلش  برای خرگوش کوچولو سوخت. سرش را پایین آورد و گفت:”باید صدایی شبیه صدای  دوستان زنبور را از گلویت بیرون بیاوری تا زنبور بیرون برود. زنبور هم  دوستانی دارد.” خرگوش کوچولو مثل بلبل، اما خیلی آهسته آواز خواند، ولی زنبور از گلوی او بیرون نرفت. مثل مرغ قدقد کرد، زنبور نرفت. مثل خروس قوقولی قوقو کرد، زنبور نرفت. مثل گربه میو میو کرد، زنبور نرفت. مثل سگ واق واق کرد، زنبور نرفت. مثل کلاغ قارقار کرد، زنبور نرفت. خرگوش  کوچولو پیش خودش فکر کرد که چه صدایی باید دربیاورد تا زنبور برود؟ ناگهان  به فکرش رسید که مثل یک دسته زنبور که با هم پرواز می کنند، وز وز کند.  مثل زنبورها وز وز کرد. آه چه صدایی! صدای آشنایی! زنبور  تا این صدا را شنید، خیال کرد زنبورها دارند می روند و او را جا می  گذارند. به سرعت از دهان خرگوش بیرون رفت و خودش را به دسته زنبورها رساند.  خرگوش کوچولو خیلی خوشحال شد. از طوطی تشکر کرد و با خیال راحت خوابید. نویسنده: ناصر ابوالحسنی برگرفته از کتاب “قصه هایی برای خواب کودکان”
04:10
September 11, 2021
داستان کوتاه چهار خرگوش کوچولو
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.
07:12
September 10, 2021
شعر کودکانه خروسه کجاست
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ خروسه کجاست؟ رو پرچین چی داره؟ تاج چین چین بالش رو هی تکون می‌ده به این و اون نشون می‌ده می‌گه که خوش به حال من رنگین کمونه بال من هم قوی، هم قشنگم هیچ کس نیاد به جنگم بعد چی می‌شه ؟ می‌خونه تا خسته می‌شه وقتی می‌آد به لونه نمونده آب و دونه
00:40
September 07, 2021
شعر کودکانه باد و پیراهن من
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ آقای باد که اومد خونه پر از صدا شد از روی بند خونه پیراهنم جدا شد باد و پیراهن من بالای بالا رفتند من توی خونه بودم اون ها از این جا رفتند پیراهن منو، باد با های و هوی و هو برد شاید که دختری داشت آن را برای او برد
00:31
September 06, 2021
شعر کودکانه دویدم و دویدم
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی رو دوست دارین تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ دویدمو دویدم سر کوهی رسیدم دو تا خاتونو دیدم یکیش به من آب داد یکیش به من نون داد نونو خودم خوردم آبو دادم به زمین زمین به من علف داد علفو دادم به بزی بزی به من شیر داد شیرو دادم به نونوا نونوا به من آتیش داد آتیشو دادم آهنگر آهنگر به من قیچی داد قیچی و دادم به خیاط خیاط به من عبا داد عبا رو دادم به بابا بابا به من خرما داد یکیشو خوردم تلخ بود یکیشو خوردم شیرین بود قصه ما همین بود
01:00
September 05, 2021
داستان کوتاه کوآلای قهرمان
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ در این داستان به کودکان از شجاعت، خودگذشتگی و حمایت از همنوع و غیر همنوع های خود را آموزش می دهد. یکی بود یکی نبود توی جنگل های استرالیا کنار یک رود خانه درخت بزرگی قرار داشت که کبوتری با جوجه هایش روی آن درخت زندگی می کردند هر چه جوجه ها بزرگتر می شدند به غذای بیشتری نیاز داشتند برای همین کبوتر مادر و پدر با هم به دنبال غذا رفتند. یک روز که جوجه ها تنها مانده بودند، یک گنجشک قشنگ پر زد کنار لانه جوجه ها نشست، جوجه ها که تابحال هیچ پرنده ای جز مادر و پدر خودشان ندیده بودند با دیدن گنجشک از ترس سرهایشان را زیر پرهایشان کردند «مثلا پنهان شدند» . گنجشک گفت: چرا از من می ترسید ؟ به من می گن گنجشک منم بچه هایی مثل شما دارم، آمدم برایشان غذا پیدا کنم، آنها کرم هایی که روی درخت شما هستند را خیلی دوست دارند. آنها به گنجشک گفتند: چقدر تو زیبا هستی و چه قشنگ سریع بال می زنی و پرواز می کن، گنجشک گفت: خداوند این بالهای زیبا را به من داده تا با آن ها به هرجایی که می خواهم پرواز کنم و از نعمت های خدا برای خودم و بچه هایم غذا تهیه کنم. جوجه ها داشتند با گنجشک صحبت می کردند که درخت تکان خورد فوری ترسیدند و دوباره سرهایشان را لای پرهم پنهان کردند. یک حیوان بزرگ با پنجه های قوی، گوشهای پهن و بدن پشمالو که خیلیم با نمک و مهربون به نظر می رسید به درخت چسبیده بود. به جوجه ها نگاه کرد و گفت: نترسید شما که غذای من نیستید. جوجه ها گفتند: ما را چه جوری دیدی ما که پنهان شدیم. کوالا گفت: ولی فقط شما سرتان را پنهان کردید بدنتان بیرون بود جوجه های قشنگ اسم من کوآلا است من نوعی خرس درختی هستم و در همسایگی شما با خانواده ام کنار این درخت زندگی میکنم. جوجه ها گفتند: خوش به حالت می تونی همه جا بروی. کوآلا گفت: ولی من و همه حیوانات که بال نداریم دوست داریم مثل شما پرنده باشیم و در آسمان آبی و زیبای خداوند پرواز کنیم خدا نعمت بزرگ پرواز کردن را به شما داده صبر کنید بزرگتر شوید، عجله نکنید، شما هم می توانید مثل مادر و پدر خودتان قشنگ به هرجایی که خواستید پرواز کنید. یک مرتبه کوآلا دید عقابی به لانه کبوترها برای شکار جوجه ها می آید، کوالا سریع فریاد زد: خطر و خود را روی لانه ی جوجه ها انداخت و با پنجه های خود به بال های پرنده شکاری می زد، تا پرنده را دور کند. گنجشک که این صحنه را دید خود را به کبوتر پدر و مادر رساند و گفت: جوجه هایتان در خطر هستند زود بیائید. خانم کاکلی و کوآلا با کمک هم به هر زحمتی که بود پرنده ی شکاری را دور کردند. کوآلا کمی زخمی شده بود ولی خوشحال بود که توانسته جوجه های همسایه را نجات بدهد. کبوتر مادر از گنجشک و کوآلا برای نجات جان جوجه هایشان تشکر کرد و بعد از آن داستان شجاعت کوآلا در جنگل پیچید و همه او را کوآلای قهرمان می نامیدند. قصه ی ما به سر رسید عقاب به نقشه خودش برای خوردن جوجه ها نرسید. بالا رفتم دوغ بود پائین آمدیم ماست بود قصه ی ما راست بود.
05:36
September 03, 2021
داستان کوتاه کودکانه موش، خروس و گربه
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ داستان کوتاه کودکانه موش، خروس و گربه روزی روزگاری یک موش کوچولو و بی تجربه راه افتاد تا کمی توی مرزعه بگرده و سر و گوشی آب بده. همینطوری که داشت راه میرفت و اطرافش رو نگاه میکرد یک خروس دید. اون که تا حالا خروس ندیده بود، با خودش گفت: "وای چه موچود ترسناکی! عجب نوک و تاج بزرگی! حتما حیوون خطرناکیه. باید سریع فرار کنم." بعد هم موش کوچولو دوید و رفت.  کمی جلوتر موش کوچولو به یک گربه رسید. اون تا حالا گربه هم ندیده بود. پیش خودش گفت: "این چقد حیوون خوشگلیه! عجب چشمایی داره. چقدر دمش خوشرنگه." همینطوری داشت به گربه نزدیکتر میشد که مامان موش کوچولو از راه رسید و سریع اونو با خودش به خونه برد. موش کوچولو برای مادرش تعربف کرد که چه حیوون هایی رو دیده. مادرش بهش گفت: "ولی موش کوچولو تو باید خیلی مراقب باشی! اصلا از روی ظاهر حیوون ها قضاوت نکن! اولین حیوونی که دیدی و بنظرت ترسناک اومد، یک خروس بوده. خروس اصلا حیوون خطرناکی نیست. اما حیوون دومی که دیدی و بنظرت قشنگ اومد، یه گربه بوده. گربه ها خیلی برای موش ها خطرناکن و اصلا نباید نزدیکشون بشیم." موش کوچولو خیلی خوشحال شد که مامانش رسیده و اونو نجات داده و تصمیم گرفت از اون به بعد از روی ظاهر کسی درموردش قضاوت نکنه.
02:23
June 22, 2021
داستان کوتاه کودکانه مرغ پر قرمزی
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ داستان کوتاه کودکانه مرغ پر قرمزی روزی روزگاری مرغی در یک مزرعه زندگی میکرد که بخاطر پرهای قرمزش همه او را پر قرمزی صدا میکردند. روزی پر قرمزی در مزرعه در حال گشت و گذار و دانه خوردن بود که روباهی او را دید و آب از دهانش به راه افتاد. سریع به خانه رفت و به همسرش گفت قابلمه را پر از آب کند و روی گاز بگذارد تا او ناهار را بیاورد. بعد دوباره به مزرعه برگشت. وقتی پرقرمزی اصلا حواسش نبود. پیش از آنکه بتواند کمک بخواهد، او را گرفت و در یک گونی انداخت. و بعد خوشحال راه افتاد به سمت خانه. دوست پرقرمزی که یک کبوتر بود، همه ی داستان را تماشا میکرد و برای نجات دوستش سریع یک نقشه کشید. کبوتر رفت و سر راه روباه نشست و وانمود کرد که پایش شکسته است. روباه تا او را دید خیلی خوشحال شد و با خودش فکر کرد امروز ناهار مفصلی میخورد. گونی را روی زمین گذاشت و به سمت کبوتر رفت تا او را بگیرد. کبوتر هم آرام آرام عقب میرفت. پرقرمزی تا دید که روباه حواسش به کبوتر است از توی گونی بیرون آمد، یک سنگ داخل گونی گذاشت و فرار کرد. کبوتر وقتی دید دوستش به اندازه کافی دور شده، شروع به پرواز کرد و بالای درختی نشست. روباه هم که ناامید شده بود به سمت گونی رفت و آن را برداشت و به خانه رفت. وقتی به خانه رسید، قابلمه روی گاز بود. گونی را توی قابلمه خالی کرد و سنگ تالاپی توی آب افتاد و آب جوش ها روی صورت روباه ریخت و روباه حسابی سوخت.
02:53
June 10, 2021
گربه من نازنازیه
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ گربه من ناز نازیه همش به فکر بازیه یه توپ داره قلش میده می گیره و باز ولش میده گربه لیلی باهوشه اما زیاد بازیگوشه یه توپ داره رنگ ووارنگ میزنه به شیشه دنگ و دنگ گربه من نازنازیه همش به فکر بازیه شبها همیشه وقت خواب میره می خوابه تو رختخواب گربه پوری شیطونه هی میره بیرون از خونه شبها کنار حوض میره میشینه و ماهی میگیره گربه من نازنازیه همش به فکر بازیه منظم و مرتبه مثل خودم مودبه گربه مصطفی بلاست بهانه گیر و بد اداست راه میره و غر می زنه میخوره و نق می کنه گربه من نازنازیه همش به فکر بازیه ساکت و آروم می شینه فیلمهای کارتون می بینه گربه مهدی تنبله تنبل دست اوله مشغول خواب و خور خوره از جا تکون نمی خوره گربه من نازنازیه همش به فکر بازیه آسه میاد، آسه می ره جوجه ها رو نمی گیره گربه مهری ناقلاست دشمن مرغ و جوجه هاست مرغه میگه قدقدقدا وایسا عقب جلو نیا گربه من نازنازیه همش به فکر بازیه به چیزی دست نمی زنه نمیندازه نمیشکنه گربه اکبر فضوله به بازیگوشی مشغوله هر چیزی که هر جا باشه یا میریزه یا می پاشه گربه من ناز نازیه همش به فکر بازیه اینهمه همبازی داره دوستهای نازنازی داره گربه هادی پرخوره چاق و درشت و قلدره پنجولاشو وا می کنه با همه دعوا می کنه گربه من نازنازیه همش به فکر بازیه اینهمه گربه قشنگ ریز و درشت و رنگارنگ گربه من قشنگ تره از همشون زرنگ تره نه شیطونه، نه قلدره نه تنبله، نه پرخوره از همشون خوبتره میون گربه ها سَره
02:49
June 05, 2021
داستان شنگول و منگول و حبه انگور - نسخه اول
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ روزی روزگاری در یک جنگل سرسبز بزبز قندی با سه بزغاله‌ش زندگی می‌کردن. بز بز قندی اسم بچه‌هاش رو گذاشته بود: شنگول، منگول و حبه انگور. بز بز قندی همیشه بچه‌ها رو نصیحت می‌کرد و می‌گفت هرگز در را به روی کسی که نمی‌شناسند باز نکنند و خیلی مواظب آقا گرگه باشند. او می‌گفت که آقا گرگه همیشه در کمینه. یک روز بز بز قندی تصمیم گرفت برای خرید از کلبه بیرون بره. او به بچه‌هاش گفت: شنگولم منگولم حبه انگورم، من دارم میرم. در رو روی کسی باز نکنین ها! بچه‌ها با هم گفتند: نه مامان بزی، خیالت راحت باشه. بز بز قندی بچه هارو بوسید و خداحافظی کرد و رفت. حالا براتون بگم از آقا گرگه که پشت درختا ایستاده بود و کلبه بزبز قندی رو تماشا می‌کرد. وقتی بز بز قندی از کلبه بیرون رفت آقا گرگه خوشحال شد. او می‌خواست برای ناهار سه بزغاله خوشمزه بخوره. کمی که گذشت آقا گرگه به طرف کلبه رفت و در زد. بچه‌ها پرسیدند: کیه کیه در می‌زنه؟ گرگه گفت منم منم مادرتون. مادر مهربونتون. غذا آوردم براتون. درو باز کنین. بچه‌ها گفتند: مامان ما صدای لطیف و نازکی داشت. صدای تو کلفته. تو مادر ما نیستی. گرگه همان جا ایستاد و فکر کرد و چند دقیقه بعد دوباره در زد و با صدای نازکی گفت: بچه‌های خوب من. من مادرتون هستم، درو باز کنین. بچه‌ها گفتند: اگه تو مامان ما هستی دستاتو از زیر در نشون بده. آقا گرگه از زیر در دستاشو نشون داد. بچه‌ها گفتن واه واه واه!  چه دستای سیاهی. چه ناخونای بلندی. مامان ما دستای سفیدی داره و ناخوناش تمیزه. تو مامان ما نیستی. آقا گرگه کمی فکر کرد و بعد به طرف آسیاب دوید و دستاشو تو آرد فرو برد. ناخوناشو کوتاه کرد به طرف کلبه دوید و دستاشو از زیر در نشون داد. بچه‌ها گفتن: مامان ما حنا به دست داشت. تو مامان ما نیستی. آقا گرگه به طرف خونه دوید دستاشو حنا بست و به سرعت برق و باد به کلبه مامان بزی برگشت. بچه‌ها با دیدن دستای سفید و حنا بسته‌ گرگ ناقلا گول خوردند و درو باز کردن. آقا گرگه به داخل کلبه پرید و بچه‌ها رو دنبال کرد. حبه انگور که از همه کوچکتر بود به داخل تنور پرید و قایم شد ولی شنگول منگول بیچاره جایی برای قایم شدن پیدا نکردن. خلاصه گرگ ناقلا در یک چشم به هم زدن بزغاله‌ها رو قورت داد. لبهایش را لیسید و با خوشحالی گفت: به به چه ناهار خوشمزه ای نوش جان کردم. اون یکی بزغاله باشه برای بعد. الان شکمم جا نداره و بس که سنگین شده بود همان جا نشسته خوابش برد. حالا بشنوید از مامان بزی: او با سبد خرید از شهر برگشت و چه چیزی دید؟ گرگ ناقلا با شکم باد کرده  دراز به دراز افتاده بود و اثری از بچه‌ها نبود. بزبز  قندی شروع به گریه کرد. حبه انگور که صدای مامان بزی رو شنید از تنور بیرون پرید و اشک ریزون ماجرا رو تعریف کرد. بزبز قندی عصبانی شد. چاقوی آشپزخونه رو برداشت به طرف گرگ پرید و شکمش رو پاره کرد. شنگول و منگول بیرون پریدند و مادرشون رو بوسیدند. بزبز قندی شکم آقا گرگه رو پر از کاه کرد و اونو دوخت . بعد گرگ گریان رو با لگد انداخت توی چاه. بچه ها که درس بزرگی گرفته بودند به مامانشون قول دادند که همیشه حواسشون جمع باشه و گول کسی رو نخورند.
06:19
June 04, 2021
جوجه جوجه طلائی
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ جوجه جوجه طلائی            نوکت سرخ و حنائی تخم خود را شکستی؟        چگونه بیرون جستی؟ گفتا  جایم  تنگ بود             دیوارش از سنگ بود نه پنجره نه در داشت           نه کسی از من خبر داشت دادم به خود یک تکان             مثل رستم پهلــــــوان تخم خود را شکستم           اینگونه بیرون جستـــم
00:34
June 03, 2021
مسابقه باد و خورشید
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ یک روز باد و خورشید سر اینکه کدام یک قویتر است با هم بحث می کردند. آخر تصمیم گرفتند با هم مسابقه بدهند تا ببینند کدام قوی تر است. مردی داشت از آن حوالی رد می شد خورشید گفت: "بیا ببینیم کدام از یک ما می تواند کت این مرد را از تنش دربیاورد؟" باد قبول کرد. اول قرار شد باد امتحان کند. باد همه ی قدرتش را جمع کرد و وزید و وزید و وزید. اما مرد نه تنها کتش را درنیاورد، بلکه کتش را بیشتر به خودش پیچید. بعد نوبت خورشید شد. قدرتش را جمع کرد و شروع به تابیدن کرد. خورشید آنقدر تابید و آفتاب را روی زمین پهن کرد، تا مرد گرمش شد و کتش را درآورد. خورشید در مسابقه برنده شد.
01:15
June 01, 2021
شیر بخوریم شیر بشیم
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ شیر بخوریم مفیده                 مانند برف سفیده کاملتر از این غذا                   کسی ندیده تا حالا شیر بخوریم سیر میشیم        قوی مثل شیر میشیم هر روز اگه بنوشیم                هیچوقت مریض نمیشیم
00:24
May 30, 2021
توپ قلقلی
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه می زنم زمین هوا می ره نمی دونی تا کجا می ره من این توپو نداشتم مشقامو خوب نوشتم بابام به من عیدی داد یه توپ قلقلی داد
00:25
May 28, 2021
توپ سفیدم
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ توپ سفیدم قشنگی و نازی حالا من می‌خوام برم به بازی بازی چه خوبه با بچه‌های خوب بازی می‌کنیم با یه دونه توپ چون پرت می‌کنم توپ سفیدم را از جا می‌پره می‌ره تو هوا قل قل می‌خوره تو زمین ورزش یک و دو و سه و چهار و پنچ و شش
00:43
May 26, 2021
باغ وحش
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ می‌خوایم بریم باغ‌وحش ببینیم حیوون‌های رنگارنگ پرنده های کوچولو میمون و شیر و پلنگ میمونه شکلک می سازه مَردُموخوشحال میکنه با یک دونه توپ سفید تنهایی فوتبال می کنه نگاه کنید خرسَ رو ایستاده روی دو پا خرگوشه رو نگاه کنید هی می پره تو هوا نگاه کنید به طاووس چه خوشگل و قشنگه چترشو هی باز می کنه ناز و خوش آب و رنگه
00:42
May 24, 2021
اتل متل یه مورچه
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ اتل متل یه مورچـــه             قدم می زد تو کوچه اومد یه کفش ولگرد             پای اونو لگد کــــرد مورچه ی پا شکسته           راه نمی ره نشسته پاشو با برگی بسته             لنگون زنون و خسته نمی تونه کار کنه               دونه ها رو بار کنـــه تو لونه انبـــار کنــه              بچه هاشو شاد کنه مورچه جونم تو ماهی          عیب نداره سیاهی مانند شیر شاهـــی            خوب بشه پات الهی
00:46
May 22, 2021
زنبور طلایی
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ ای زنبور طلایی نیش می زنی بلایی پاشو پاشو بهاره گل وا شده دوباره پاشو پاشو بهاره گل وا شده دوباره ای زنبور طلایی نیش می زنی بلایی پاشو پاشو بهاره عسل بساز دوباره  پاشو پاشو بهاره عسل بساز دوباره
00:36
May 20, 2021
خرگوش نازم
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ خرگوش من چه نازه گوشاش چقد درازه موهاش سفید و نرمه مثل بخاری گرمه دستاشو پیش میاره به روی هم می‌ذاره چون ناخوناش درازه به پنجه هاش می‌نازه می‌خوره برگ کاهو می‌دوه مثل آهو با دست خشک و خالی خونه می‌سازه عالی کاری به ما نداره اصلاً صدا نداره
00:37
May 18, 2021
چشم‌های مادر
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ در چشم های مادر صد دشت آفتابی صد کوهسار پر برف صد آسمان آبی در چشم های مادر خوبی و مهربانی در چشم های مادر آواز باد و باران شادابی هزاران گلزار در بهاران در چشم های مادر امید و شادمانی
00:33
May 16, 2021
گنجشک لالا
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ گنجشک لالا سنجاب لالا آمد دوباره مهتاب لالا لالالالائی لالالالائی لالالالائی لالالالائی گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت خوابیده بیشه لالالالائی لالالالائی لالالالائی لالالالائی جنگل لالالا برکه لالالا شب بر همه خوش تا صبح فردا لالالالائی لالالالائی لالالالائی لالالالائی
01:28
May 14, 2021
بابابزرگ
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ بابابزرگ چه پیره الهی سالم باشه عینک داره با عصا قصه می‌گه با ادا دست می‌کنه تو سینی به من می‌ده شیرینی خوشحاله مثل بنده با ریش سفیدش می‌خنده.
00:27
May 12, 2021
خوشحال و شاد و خندانم
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ خوشحال و شاد و خندانم قدر دنیا رو می‌دانم خنده کنم من دست بزنم من پا بکوبم من جوانم. در دلم غمی ندارم زیرا هست سلامت جانم عمر ما کوتاست چون گل صحراست پس بیایید شادی کنیم. بیایید باهم بخوانیم ترانه‌ی جوانی را عمر ما کوتاست چون گل صحراست پس بیایید شادی کنیم. گل بریزم من از روی دامن بر روی خرمن شادانم
01:09
May 10, 2021
دوچرخه
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ دوچرخ دارم، قشنگم قشنگ و رنگارنگم پاگیره دارم برات تو پا بزن با پاهات صندلی گرم و نرم بشینی و بدی لم بشین روی صندلی زود پابزن، فسقلی با هم بریم بگردیم شاد بشیم و بخندیم
00:29
May 08, 2021
عینک مادربزرگ
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ عینک مادر بزرگ چند روزيه شكسته انگار يه عالمه غم توي دلش نشسته هرجا كه ميخواد بره منو صدا ميكنه اونوقت با مهربوني منو دعا ميكنه خدا كنه كه چشماش دوباره خوب ببينه چون كه دلم نميخواد غم تو دلش بشينه
00:29
May 06, 2021
مامان مهربونم
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ مامان که مهربونه چراغ خونمونه توی خونه می مونه میره تو آشپزخونه غذا بازم می پزه که خوبه و خوشمزه می گه به ما نوش جان خسته نباشی مامان
00:20
May 04, 2021
ماهی و نهنگ
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ دریاچه آبی رنگه توش ماهی و نهنگه ماهی رو موج می شینه نهنگ اونو می بینه می گه نهنگ پرزور یه وقت نری راه دور شب که بشه، جای شام می خورمت هام و هام ماهیه از روموجا می پره توی دریا زودی شناکنون می ره به یک جای دور دور آخ که بازم جا می مونه نهنگ چاق و مغرور
00:34
May 02, 2021
بچه موش و آقا خرگوشه
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ یک روز یه آقا خرگوشه رسید به یه بچه موشه موشه موشه دوید تو سوراخ خرگوشه گفت : آخ وایسا، وایسا، کارت دارم من خرگوش بی آزارم مادر موشه عاقل بود زنی با هوش و کامل بود یه نگاهی کرد به مهمون گفت ای بچه جون! این خرگوشه خیلی خوب و مهربونه پس برو پیشش سلام کن بیارش به خونه
00:40
April 30, 2021
شب
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ شب اومد و ستاره رو آسمون نشسته نه یك ، نه ده ، نه صدتا هزار هزار تا دسته ستاره توی شبها چراغ آسمونه مثل گل و بنفشه تو باغ آسمونه یك كمی این طرفتر ماه قشنگ و زیباست دلش گرفته امشب برای اینكه تنهاست
00:30
April 28, 2021
آقا پلیس
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره  ما خواب خوش میبینیم اون دنبال شکاره  آقا پلیس زرنگه با دزدا خوب میجنگه  ما هم اونو دوست داریم بهش احترام میزاریم
00:22
April 26, 2021
پاییز
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ پاییز اومد دوباره برگاشدن ستاره ستاره طلایی زرد وسرخ وحنایی آمد باد شبانه برگا را دانه دانه از شاخه ها جدا کرد توی هوا رها کرد
00:26
April 24, 2021
پدربزرگ و مادربزرگ
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ پدر بزرگ خوبم همیشه مهربونه وقتی كه پیشم باشه برام كتاب می خونه مادر بزرگ نازم خیلی برام عزیزه هرچی غذا می پزه خوشمزه و لذیذه وقتی با اونها باشم غصه و غم ندارم دنیا برام قشنگه هیچ چیزی كم ندارم.
00:28
April 22, 2021
دکتر مهربون
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید.  دکتر چه مهربونه درد منو میدونه زخم منو میبنده با شوخی و با خنده میگه مریض کوچولو کوچولو و موچولو برو بخواب تو خونه دوای تو همینه تا که بشی سلامت خوشحال و شاد و راحت
00:27
April 20, 2021
حسنی نگو یه دسته گل
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ توی ده شلمرود، حسنی تک و تنها بود. حسنی نگو، بلا بگو، تنبل تنبلا بگو، موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه. نه فلفلی، نه قلقلی، نه مرغ زرد کاکلی، هیچکس باهاش رفیق نبود. تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه. باباش میگفت: – حسنی میای بریم حموم؟ – نه نمیام، نه نمیام – سرتو میخوای اصلاح کنی؟ – نه نمیخوام، نه نمیخوام کره الاغ کدخدا، یورتمه میرفت تو کوچه ها: – الاغه چرا یورتمه میری؟ – دارم میرم بار بیارم، دیرم شده، عجله دارم. – الاغ خوب نازنین، سر در هوا، سم بر زمین، یالت بلند و پرمو، دمت مثال جارو، یک کمی بمن سواری میدی؟ – نه که نمیدم – چرا نمیدی؟ (!) – واسه اینکه من تمیزم. پیش همه عزیزم. اما تو چی؟ موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه! غازه پرید تو استخر. – تو اردکی یا غازی؟ – من غاز خوش زبانم. – میای بریم به بازی؟ – نه جانم. – چرا نمیای؟ – واسه اینکه من، صبح تا غروب، میون آب، کنار جو، مشغول کار و شستشو. اما تو چی؟ موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه! در واشد و یه جوجه دوید و اومد تو کوچه. جیک جیک زنان، گردش کنان اومد و اومد، پیش حسنی: -جوجه کوچولو، کوچول موچولو، میای با من بازی کنی؟ مادرش اومد، – قدقدقدا برو خونه تون، تورو بخدا جوجه ی ریزه میزه ببین چقدر تمیزه؟ اما تو چی؟ موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه! حسنی با چشم گریون، پاشد و اومد تو میدون: – آی فلفلی، آی قلقلی، میاین با من بازی کنین؟ – نه که نمیایم نه که نمیایم – چرا نمیاین؟ فلفلی گفت: – من و داداشم و بابام و عموم، هفته ای دوبار میریم حموم. اما تو چی؟ قلقلی گفت: – نگاش کنین. موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه! حسنی دوید پیش باباش: -حسنی میای بریم حموم؟ – میام، میام – سرتو میخوای اصلاح کنی؟ – میخوام، میخوام – حسنی نگو، یه دسته گل تر و تمیز و تپل مپل الاغ و خروس، جوجه و غاز و ببعی با فلفلی، با قلقلی، با مرغ زرد کاکلی حلقه زدن، دور حسنی. الاغه میگفت: – کاری اگر نداری، بریم الاغ سواری. خروسه میگفت: – قوقولی قوقو. قوقولی قوقو؟ هرچی میخوای فوری بگو. مرغه میگفت: – حسنی برو تو کوچه. بازی بکن با جوجه. غازه میگفت: – حسنی بیا، با هم دیگه بریم شنا. توی ده شلمرود حسنی دیگه تنها نبود
03:38
April 18, 2021
عروسک قشنگ من
سلام مامان باباهای مهربون توی خونه  عروسک‌های قشنگ تو خونه سلام امشب با یه شعر جدید پیشتون هستم. مامان باباها، نظر یادتون نره اگر هم داستان یا شعری رو می‌خواید برای عروسک‌های قشنگتون بخونم، برام تو قسمت نظرات بنویسید. -------------- عروسک قشنگ من قرمز پوشیده تورختخواب مخمل آبیش خوابیده یه روز مامان رفته بازار اونو خریده قشنگ تر از عروسکم هیچکس ندیده عروسک من، چشماتو وا کن وقتی که شب شد اون وقت لالا کن حالا بریم توی حیاط با من بازی کن توپ بازی و شن بازی و طناب بازی کن
00:52
April 18, 2021
قصه باغچه مادربزرگ
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ یکی بود یکی نبود. مادر بزرگ یه باغچه قشنگ داشت که پراز گل های رنگارنگ بود. از همه گل ها زیباتر گل رز بود. البته اون به خاطر زیباییش مغرور شده بود و با بقیه گل ها بدرفتاری می کرد. یک روز دو تا دختر کوچولو و شیطون که نوه های مادربزرگ بودند به سمت باغچه آمدند. یکی از آن ها دستش را به سمت گل رز برد تا آن رابچیند، اما خارهای گل در دستش فرو رفت. دستش را کشید و با عصبانیت گفت: اون گل به درد نمی خوره! آخه پر از خاره. مادربزرگ نوه ها را صدا زد آن ها رفتند. اما گل رز شروع به گریه کرد. بقیه گل ها با تعجب به او نگاه کردند. گل رزگفت: فکر می کردم خیلی قشگم اما من پر از خارم! بنفشه با مهربانی گفت: تو نباید به زیباییت مغرور می شدی. الان هم ناراحت نباش چون خداوند برای هر کاری حکمتی دارد. فایده این خارها این است که از زیبایی تو مراقبت می کنند و گرنه الان چیده شده و پرپر شده بودی! گل رز که پی به اشتباهاتش برده بود باشنیدن این حرف خوشحال شد و فهمید که نباید خودش رو با دیگران مقایسه کنه هر مخلوقی در دنیا یک خوبی هایی داره سپس گل رز قصه ما خندید و با خنده او بقیه گلها هم خندیدند و باغچه پر شد از خنده گل ها…
02:25
April 11, 2021
قصه ماشين مورچه‌ها
سلام مامان باباهای مهربون نظر یادتون نره اگر شعر و داستانی هم مدنظرتونه تا برای بچه‌ها بخونم، توی نظرات برام بنویسید. ------ سه تا مورچه با هم دوست بودن و هر روز برای تهیه غذا با هم بیرون می رفتند. اونا هر روز زحمت زیادی می کشیدن تا غذاهای سنگین رو به سمت خونه حمل کنن. یه روز مورچه ها یه خوراکی پیدا کردن که خیلی خوشمزه بود ولی خیلی خیلی هم سنگین بود و حملش برای اونا سخت بود. مورچه ها بعد از کلی تلاش تونستن خوراکی رو یه خورده جابجا کنن. بعد خسته شدن و هر کدوم یه گوشه روی زمین ولو شدن تا کمی استراجت کنن. یه دفعه یکی از مورچه ها صدا زد و گفت: راستی چرا ما ماشین نداریم؟ چرا آدما چیزای سنگینشونو با ماشین حمل می کنن ولی ما همه چیزو باید روی دوشمون بگیریم؟ حرف این مورچه آنقدر عجیب بود که برای چند لحظه هر سه نفرشون ساکت شدن و توی فکر فرو رفتن بعد هر سه تا باهم گفتن باید ماشین بسازیم ولی چطوری ؟ مورچه ها با چه وسیله ای می تونن ماشین بسازن ؟ اونا تصمیم گرفتن اطرافو بگردن و هر وسیله ای که برای ساختن ماشین مناسبه با خودشون بیارن. هر مورچه به سمتی رفت و بعد از مدتی دوباره دور هم، کنار همون خوراکی جمع شدن. یکی از مورچه ها یه تخمه آفتابگردون پیدا کرده بود. که با کمک هم اونو از وسط شکستن تا برای ساختن کف ماشین ازش استفاده کنن. اون دوتا مورچه ی دیگه چیزهای گردی رو پیدا کرده بودن که می تونستن برای درست کردن چرخ ماشین ازش استفاده کنن. مورچه ها با تلاش و پشتکار بعد از یه ساعت، ماشین قشنگی برای خودشون درست کردن و خوراکیشونو توی ماشین گذاشتن و به راه افتادن . مورچه ها اون روز به جای اینکه خوراکی شونو روی دوششون بذارن، خودشون روی خوارکی شون نشستن و حسابی کیف کردن. وقتی به خونه رسیدن مورچه های دیگه با تعجب، دوستاشون رو دیدن که با یه وسیله عجیب به خونه می یومدن. مورچه ها وقتی ماجرارو فهمیدن برای چند دقیقه با اشتیاق دست زدن و اونارو تشویق کردن. ملکه مورچه ها اسم ماشین اونا رو ماشین مورچه ای گذاشت. حالا با کمک ماشین مورچه ای کار مورچه ها راحت تر شده و هر روز غذای زیادتری به خونه میارن.
03:20
April 07, 2021